من در اين تاريکي ،مي روم خانه نور
چشمهايم جاريست روي يک دشت کوير
دستهايم طرف عرش به مهماني آنها رفته است
قلبم از زمزمه اي سر شار است
امشب اين پنجره خانه ماست که به ايوان بهار آشتي مي دهدم
کاش چشم و تو اين پنجره تا صبح به همراه دلم مي مانديد
اگر اينجا باشيد
صبحدم شاخه گلي در دلم مي رويد،، سرخ چون يک لاله
نرم چون شبنم روي ژاله
من در اين تاريکي مي روم خانه نور
همه جا نور تو را مي بينم
همه جا بوي تو را مي شنوم
خانه ام ، امشب ، لبريز از توست
ماه هم مي آيد که به خورشيد وجودت بدهد شاخه گلي
