+ زندگی نویسنده: مهربانی(سهشنبه 18/10/1386 ساعت 6:28 عصر)
زندگی : کوهی ست
قله ی این کوه را تسخیر نتوان کرد
ما همه آن کوه پیمایان مشتاقیم
لیکن ای افسوس
راه نا هموار را تدبیر نتوان کرد
زندگی: کوهی ست
راه پر پیچ و خم این کوه را کمتر کسی داند
ای بسا رهرو که در این پیچ و خمها گم شده از ره ما نده
در دل این کوه، جا داردهزاران چشمه ی سر شار
لیک : ما از تشنه کامی ، جان به لب داریم،
بی خبر از چشمه ها ، پا در رهی دشوار و نا هموار !
****
زندگی : کوهی ست
قله این کوه را تسخیر نتوان کرد
لیک: در این پیچ و خمها
بی تکا پو نیز نتوان زیست .....
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو ، روز نو ، اندیشه نو
زندگی بایست سر شار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست یکد م « یک نفس حتی»
ز جنبش وا نماند
زندگی هم چنان آبیست
آب اگر راکد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد
آهو ان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغان شوق در آئینه تارش نمی جوشند
من سر تسلیم بر در گاه هر دنیای نا دیده فرو میاورم جز مرگ
من زمرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز
شعر از
هوشنگ شفا

+ خانه نور نویسنده: مهربانی(یکشنبه 18/9/1386 ساعت 10:3 عصر)
من در این تاریکی ،می روم خانه نور
چشمهایم جاریست روی یک دشت کویر
دستهایم طرف عرش به مهمانی آنها رفته است
قلبم از زمزمه ای سر شار است
امشب این پنجره خانه ماست که به ایوان بهار آشتی می دهدم
کاش چشم و تو این پنجره تا صبح به همراه دلم می ماندید
اگر اینجا باشید
صبحدم شاخه گلی در دلم می روید،، سرخ چون یک لاله
نرم چون شبنم روی ژاله
من در این تاریکی می روم خانه نور
همه جا نور تو را می بینم
همه جا بوی تو را می شنوم
خانه ام ، امشب ، لبریز از توست
ماه هم می آید که به خورشید وجودت بدهد شاخه گلی

+ تنهایی نویسنده: مهربانی(دوشنبه 7/8/1386 ساعت 8:12 عصر)
تنها 



تنها تر از همیشه
تنها ، بسان یک گل
تنها ، بسان یک شمع
تنها ، بسان یک کوه
تنهائی جداشدن از خود
تنهائی حس کردن دستی غریب
یا که شاید بی تو ما شدن باشد،
آه


آه که چقدر تنهایم امروز،
تنها ،
تنها تر از همیشه،
ای کاش می شد تنها ئی را به خانه آورد ،
او را لمس کرد
بو کرد ،
و یا که حس کرد
ای کاش می شد آن را معنی کرد
تنهایی شاید یک سبد خاطره باشد



خاطره یک روز بارانی



یا که گم شدن در کوچه های خا طره ها
تنهائی شومینه ای ماند،
سردو بی روح
واین منم ،
با یک سبد خاطره ، تنها و سر گردان
در خیابانهای سرد شهر
به دنبال نتی تنها
نتی بر وزن گلهای بهاری ،
نتی با رقص گلهای اقاقی،
به دنبال نتی مخصوص












وقتی در شاخه شاخه های نگاهم دانه های غریب اشک لانه کردن آنگاه که باد صبح از باغ پنجره ها کوچید و تنهایی مرا سکوت جار زد و در برگ برگ دفتر تنهایی گذر کرد غمگین ترین ترانه ها را زمزمه خواهم کرد و با یاد آن اشکی می چکانم شاید که در آن خود را بیابم
+ تو نمی آیی نویسنده: مهربانی(دوشنبه 30/7/1386 ساعت 9:44 عصر)
تو نمی آیی
چون نمی دانی که صورت ماه غمگین است
و قلب خورشید شکسته
تو نمی آیی
چون نمی دانی که شقایق دشت عشق ترا می طلبد و نالان است
تو نمی آیی
چون نمی دانی که یک مهربان به انتظار مهربانی تو نشسته
تو نمی آیی
چون نمی دانی که ستاره های آسمان قلبش تاریک گشته
تو نمی آیی
چون نمی دانی یک نفر در قفس تنهایی دارد می پوسد
تو نمی آیی
چون نمی دانی که گلی از آتش عشق تو دارد پرپر می شود
تو نمی آیی
چون نمی دانی که یک پروانه با شمع وجود تو بالهایش می سوزد
تو نمی آیی
چون نمی دانی که او با شبنم اشک خود گلهای باغچه عشقش را آبیاری می کند
تو نمی آیی..........